وقتی روز تولدت میرسه یکی میگه تولدت مبارک و میره ، یکی میگه پس چرا تولد نگرفتی ،یکی میگه چه زود گذشت یه سال بزرگتر شدی، یکی میگه دیگه پیر شدی ها!!!دیگه باید آستیناتو بالا بزنی( البته با یه لبخندِ سرشار از سفاهت )، یکی میاد میگه اِ تولدت امروز بود اصلا یادم نبود، یکی میگه.......خلاصه هرکسی یه نظری راجع به این موضوع داره ولی اون چیزی که برای من مهمه اینه که وقتی روز تولدت میرسه این احساس بهت دست میده که یک سال به خاطره هات اضافه شده ، یک سال به تجربه هات،اندوخته هات،عقل ،شعور،فکر ،دوستانت و حتی همه اون چیزایی که دوستشون داری اضافه شده. یک سال رو سپری کردی تا برسی به همون آینده ای که از سال قبل انتظارش رو میکشیدی. تنها چیزی که تو این روز برای من اهمیت داره اینه که توی یک سالی که گذشت من چقدر تونستم خودمو کامل تر کنم، چقدر تونستم به هدفم نزدیکتر بشم،چقدر تونستم پیش برم و پیش ببرم.
تولد امسال رو هیچ وقت از یادم نمیبرم چون وقتی سه اتفاق با هم مصادف میشه( میلاد حضرت مهدی،تولد خودم و ماه گرفتگی ) شاید بشه گفت اینا همش یه اتفاقه ولی من این موضوع رو به فال نیک گرفتم و امیدوارم که این اتفاقات برای من خوش یمن باشه.
نوشته شده توسط من در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 1:46 موضوع | لینک ثابت
اینو بدون که تو می تونی
این جمله رو امشب پشت یه ماشین خوندم ، با اینکه در ظاهر یه جمله ساده به نظر می رسید ولی برای من یادآورِ یه درس کهنه بود. خیلی چیزا رو به یاد من انداخت. اینکه من یادم نره که یه زمانی هیچ غیر ممکنی برام وجود نداشت ،اصلا نتونستن برای من بی معنی بود.
بعضی وقت ها لازمه آدم یه چیزایی رو دوباره توی ذهنش مرور کنه و به یاد بیاره. آدم فراموشکار همیشه نیاز داره که خاطره های فراموش شده اش رو به خاطربیاره.خدایا ازتو ممنونم که هنوز چیزایی رو سر راه من قرار میدی که هرکدومشون برای من یه نشونه برای رسیدن به هدفمه.![]()
نوشته شده توسط من در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 23:46 موضوع | لینک ثابت
هر روز که به تاریخ تولدم نزدیکتر میشم این حس عجیبم بیشتر میشه. قفسه سینم فشارش رو بر روی قلبم بیشتر میکنه . حتی نفس کشیدن رو برای من روز به روزسخت تر میکنه.مثل یه انرژی مرموز می مونه که از یه جایی میاد و من رو احاطه میکنه. الان دقیقا دو روزه که به شدت احساس دل شوره عجیبی دارم.واقعا نمیدونم این احساس از کجا اومده. البته شاید بیشتر مربوط میشه به خوابی که دیدم. هرچه بیشتر به اون خواب فکر میکنم دل شوره ام بیشتر میشه. هنوز نتونستم معنی اون خواب رو درک کنم . یکی یه چیزی میخواست به من بگه ولی انگار نتونست یا شاید نخواست بگه. نمیدونم واقعا نمی دونم. بازهم پیش خودم فکر میکنم که "بابا این احساس ها به خاطر افسردگی مزمن همیشگی هست که گاه و بی گاه بخاطر مشکلات ،به سراغ ما میاد و میره . اونم به خاطر این دنیای مادیه که هیچ چیزش رو نمیتونم درک کنم و بپذیرم. به خودم میگم ،این چیزها خرافاته،دروغه،وجود خارجی نداره. دنیا برای خوش بودن و فکر نکردنه!!! وقتی که شروع میکنی به فهمیدن ، هر روز حالت بدتر میشه. وقتی آدم بی کار میشه کار خاصی برای انجام دادن نداره شروع میکنه به خیالبافی. فکر آدم هم که نگو هرجا میخواد میره." به خودم قبولوندم که احتیاج به یه مسافرت دارم. گفتم باشه میرم. با خودم قرار گذاشتم که از فردا که میرم مسافرت بعد از برگشتنم حالم خوب شده باشه. امیدوارم که اینطور بشه . بعضی وقتها مثل الان که از همه چیز و همه جا نا امید میشم دستم رو به سمت خدا میگیرم و از همه نیروهای مادی و معنویش درخواست کمک میکنم. ولی چه فایده که از دست هیچ کس و هیچ چیز هم کاری بر نمیاد چون "من "اینطور آفریده شده ام. اون خواسته که "من" اینطور باشم.پس اگه قرار باشه چیزی عوض بشه این "من" هست که باید عوض بشه.پس تا "من" نخوام هیچ چیز عوض شدنی نیست . دوباره برگشتم به اول راه!!! من ، من و من. من هنوز به منیت دچارم . خدایا دردم از تو درمان نیز هم.
نوشته شده توسط من در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت
آهسته تر از بوی گل با تو سخن میگویم
آرامتر از عطر شبنم و برگ
به بوی تو آویخته ام امشب تنهاییم را
ای گل ناز
چقدر از تماشای تو خالی بوده ام
چقدر از تمنای تو سرشار
باغ بی نام و نشانی بودم
رها شده در فراموشی و خاموشی
به نوازش سر انگشت عطر تو برخاستم از خواب
ای گل ناز
دست خواهش کودکانه ام قد میکشد تا ساقه ات
در آخرین شاخه ایستاده ای با دامانی چیده
عطر افسون گر
گل ناز
نوشته شده توسط من در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 22:16 موضوع | لینک ثابت
دستانی که به دیگران کمک میکند ، مقدس تر از لبهایی است که دعا میکند.
نوشته شده توسط من در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY