وقتي يک قطره باران به صورتت ميخورد بي درنگ نگاهت را به بالامي اندازي و ديگر نه يک قطره بلکه قطرات باران را روي صورتت احساس مي کني و درست همين لحظه است که همراه يک قطره باران به اوج فکر مي کني ؛ دوست داري به جاي باران باشي.تا شايد تو هم بتواني همچون او دايماً در سفر باشي. به عرش بروي و دوباره به فرش بازگردي و از عرش براي ديگران صحبت کني. بگويي که به سمت نور و همراه نور سفرکردن چه حالي دارد؛ در نور محو شدن چه سبکبالي دلچسبي دارد. اينکه بگويي به هيچکس و هيچ چيز تعلق نداشتن چه احساس عظيمي دارد. يا لااقل همچون باران سفر کردن و افراد مختلف را ديدن و مکانهايي که هيچ کس تا به حال آن را نديده يا به آنجا نرسيده، تجربه کني. اما از جبر اينکه مجبوري هميشه در يک مسير رفت و آمد داشته باشي - بين زمين و هوا ، از بالا به پايين و گاهي هم از پايين به بالا- رنج مي بري..........
در همين لحظه ناگهان چشمانت به پرنده اي در آسمان مي افتد که چگونه گشوده بال پرواز مي کند. در يک آن خودت را به جاي پرنده فرض مي کني تا در پرواز کردنت جبري نداشته باشي و هرکجا که مي خواهي بروي . در آسمان اوج بگيري و از آنجا ناظر همه چيز و همه کس باشي وهرگاه از پرواز خسته شدي بر روي کوهي، درختي، ويا حتي تکه سنگي استراحت کني براحتي و بدون ترس از اينکه مبادا هنگام عبور از يک رودخانه يا حتي دريا پرهايت خيس شود و ديگر نتواني به پروازت ادامه دهي در آسمان اوج ميگيري و نسبت به بعضي همنوعانت که نميتوانند پرواز کنند کمي فخر ميفروشي چون هرگز نميتوانند مثل تو در اوج پرواز کنند. به راحتي ميروي و ميروي تا جاييکه از ديد کساني که نظاره گر پرواز و اوج گرفتنت هستند دور ميشوي و در اوج آسمان محو ميشوي.اما..........
نوشته شده توسط من در جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 22:36 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY