در شبان غم تنهايي خويش ،
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريکي ،
من در اين تيره شب جانفرسا ،
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من،
گيسوان تو شب بي پايان،
جنگل عطرآلود
شکن گيسوي تو،
موج درياي خيال
کاش با زورق انديشه شبي، از شط گيسوي مواج تو من،
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي کردم
کاش بر اين شط مواج سياه، همه ي عمر سفر مي کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
کاشکي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشک
گونه ام بستر رود
کاشکي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاکستري بي باران پوشانده
آسمان را يکسر
ابر خاکستري بي باران دلگير است
و سکوت تو پس پرده ي خاکستري سرد کدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 22:25 موضوع | لینک ثابت
تو می دانی که من از میان همه نعمتهای این جهان , آنچه را برگزیده ام و
دوست می دارم "تنهایی" است :
این نگهبان سکوت
شمع جمعیت تنهایی
راهب معبد خاموشی ها
حاجب درگه نومیدی
سالک راه فراموشی ها
چشم در راه پیامی , پیکی
گرمی بازوی مهری نیست
خفته در سردی آغوش پر آرامش یأس
که نه بیدار شود از نفس گرم امید
سر نهاده است ببالین شبی
که فریبش ندهد عشوه خونین سحر
ای پرستو برگرد!
"ای پرستو که پیام آور فروردینی "
بگریز از من , از من بگریز!
باغ پژمرده پامال زمستان ها
چشم بر راه بهاری نیست
گرد آشوب گر خلوت این صحرا
گرد بادی است سیه , گرد سواری نیست.....
نوشته شده توسط من در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 0:5 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY