دوست داشتن از عشق برتر است.
بزرگ ترين گناه ممكن، پشيماني است.
و خدا به افكاري كه در آن فرو مي رويد، داناتر است.
بكوش تا عظمت در نگاه تو باشد، نه در آنچه مي نگري.
راز هر پيروزي ساده ترين نكته جهان است:”بدانيم با آن چه ميكنيم”
آرزوي كوتاه كردن راه، به شما سرعت نمي بخشد.
ايمان ، مقدمة يك معجزه است.
تنها راه يافتن راه حلهاي صحيح، شناختن راه حلهاي نادرست است.
آموزش، نشان دادن امكان است و آموختن، براي خويش ممكن ساختن.
كشتي در ساحل بسيار امن تر است ولي براي اين كار ساخته نشده است.
احمق نمي تواند همان درختي را ببيند كه خردمند مي بيند.
وكيست گمراه تر از آنكه راه هدايت خدا را رها كرده و پيرو هواي نفس خويش گردد. كه البته خدا ستمكاران را هرگز هدايت نخواهد كرد.
يا بنيّ اقم الصلاة وأمر بالمعروف وأنه عن المنكر وأصبر علي ما أصابك،إنّ ذلك من عزم الأمور.
هيچ كس نمي تواند بهتر از خودمان ما را فريب بدهد.
نوشته شده توسط من در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 22:44 موضوع | لینک ثابت
امروز روز معلم بود. ولي ...افسوس كه معلم هاي واقعي توي اين دنيا، حتي اسمشون هم برده نميشه.
نميدونم دنيا بي وفا شده يا ما معلم هاي خودمون رو فراموش كرديم. معلم هاي واقعي، معلم هايي كه خودشون رو از شاگردانشون جدا نميديدن ، فقط بعنوان كسي كه تجربه هاي جديدي كسب كرده همه آموخته هاشون رو بي كم و كاست در اختيار اونا ميگذاشتن. حيف از اين همه وقتي كه براي گوش سپردن به حرفهاي اين معلم نماها تلف شد.
نوشته شده توسط من در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 0:41 موضوع | لینک ثابت
ميدوني چندوقته كه نديدمت؟ حتي صدات رو هم خيلي وقته كه نشنيدم.
راستش رو بخواهي اصلاً صدات رو هم فراموش كردم.
يادش بخير...
چه شبهايي رو كه تا صبح با تو سرنكردم.
برام از خودت ميگفتي كجاها بودي چه كارهايي ميكني و خيلي حرفهاي ديگه .
ميدوني الان چندوقته كه منتظر تو هستم؟ منتظرم تا بلكه يه خبري ازت بياد .( البته يه خبر خوش )
بيايي و دوباره در كنار هم و با هم باشيم . شايد خدا من رو نفرين كرده كه نميتونم تو رو ببينم . هيچوقت به اندازه امشب دلم برات تنگ نشده بود.
نميدونم بالاخره امشب ميرسي يا فردا. اما دوست دارم وقتي اومدي يه سروصدايي به پا كني كه همه از ترس... دوست دارم وقتي اومدي بپرم وسط حياط و دستام رو به طرفت دراز كنم و خدا رو به خاطر اومدنت شكر كنم .
نوشته شده توسط من در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 16:46 موضوع | لینک ثابت
با خودم كلنجار ميرم كه اول بارون بود يا دريا؟ دريا اول بوجود اومد يا بارون؟ اگه دريا از اول بوده پس چطور بوجود اومده؟ كدوم آبها جمع شدند تا دريا رو بوجود بيارند؟ اگه بارون نباشه دريا چطور و به وسيله كدوم آبها بوجود مياد؟ يا برعكس اگه دريايي وجود نداشت و آبي بغير از بارون نبود پس ابرها و بدنبال اون بارون چطور پديد مي اومد؟ قضيه بارون و دريا هم مثل قضيه مرغ و تخم مرغ است، هيچكس نميتونه جواب درستي بهت بده. يا مثلاً چرا ما روي كره زمين بدنيا اومديم؟ چرا توي يه كره ديگه آفريده نشديم؟ يا چرا ما اين شكلي هستيم ؟ چرا مثل پرنده ها پر براي پرواز كردن نداريم؟ چي مي شد اگه با دوتا بال سفيد قشنگ بدنيا ميومديم؟ چرا من صد يا دويست سال پيش بدنيا نيومدم؟ اصلاً قبل از اينكه بدنيا بيام كجا بودم؟ چرا از شكم مادرم من رو به زور كشيدن بيرون ؟ چرا از اول من نمي تونستم حرف بزنم و بگم كه چي ميخوام؟ و انقدر سوال جواب نداده دارم كه فقط يه جواب براشون مونده ”نميدونم”. ولي الان كه بهش فكر ميكنم ميبينم اصلاً مهم نيست كه جواب همه اين سوالها رو بدوني. بعضي وقتها ما آدما انقدر غرق اين چراها ميشيم كه ديگه يادمون ميره كه هم دريا و هم بارون براي ما بوجود اومدن. چه لذتي داره وقتي به صداي برخورد بارون به زمين يا درختها گوش ميكني؟ يا وقتي كنار دريا، نوازش شنهاي ساحل رو تماشا ميكني؟ چقدر آرام بخش است... بايد هم همين طور باشه؛ چون هردوي آنها از جنس يكديگرند. هردو آب هستند. هم باران از آب هست هم دريا. آبي كه به هركسي بگي چه رنگي داره ميگه بي رنگ!!! مگه دريا از آب بارون كه بي رنگه بوجود نيومده؟ پس چرا وقتي از كسي مي پرسي آب دريا چه رنگيه ميگه سبز مايل به آبي يا بعضي ها ميگن نقره اي ، به رنگ آسمون ولي اكثراً ميگن آبي؟البته شايد اين به خاطر همون آب بودن دريا باشه يعني صفت آبي رو نه به خاطر رنگش بلكه به خاطر آب بودن دريا به اون دادن. آبي يعني از جنس آب بودن. مثل همه صفتهاي ديگه اي كه به اشيا ميديم، خاكي، شيشه اي و ...قطعاً همينطوره دريا آبي است اما نه بخاطر رنگش بلكه بخاطر آب بودنش. آبي كه از پاكترين آبهاست. نه رنگ ميشناسد نه بو و نه تيرگي و آنقدر شفاف است كه ميتوني همه چي رو از پشتش ببيني و اين آب همون آب بارون هست نه همون آب درياست. واقعاً نميدونم كه چه كسي اين كلمه رو براي اولين بار روي دريا و بارون گذاشت؟ مهم نيست چون الان داره بارون مي باره و باز هم خودش رو به دريا مي رسونه. دريايي كه وجودش از بارونه و همينطور بارون كه وجودش رو از دريا ميگيره تا شكل بگيرد و همچون قطره اي دوباره به جمع اونايي كه در دريا موندن برسونه. راستي مي توني براي من لطيف تر، پاك تر، زلال تر ، زيباتر از يك قطره آب برام مثالي بياري؟!
نوشته شده توسط من در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 ساعت 17:41 موضوع | لینک ثابت
زماني كه او من را آفريد، هنوز من را نمي شناختم. نبايد هم مي شناختم چون هنوز چيزي شكل نگرفته بود كه من در وجود آن جاي بگيرد.در آن صحراي عدم كه كارگاه عظيم الهي در حال ساخت و ساز و قالب گرفتن و تراشيدن همه موجودات دنيا بودند، او خودش به تنهايي كار ساخت من را بر عهده گرفت ؛ به همين خاطر هم، من را با تو، با هم آفريد تا مثل خودش تنها نباشيم، تا شايد به اين طريق به همه آفريده هاي ديگرش ثابت كند كه شما در برابر من هيچ هستيد ، شما هيچگاه نمي توانيد مثل من كه خالق شما هستم دست به خلق موجودي همانند اين بزنيد اما چه سود ... كه هيچ كدام از اين آفريده ها اصلاً حرف هاي او را نمي فهميدند چون براي فهميدن ساخته نشده بودند. كارشان فقط ستايش او بود و بس؛ مي بايست هر چه او اراده مي كرد بدون هيچ قيد و شرطي انجام مي دادند و عصيان واژه غريبي بين آنان بود؛ در ميان اين فرشتگان فقط شيطان بود كه مي فهميد و همين فهميدن بالاخره كار دستش داد، كاري كه خودش را در برابر او قرار داد، و چه كسي مي تواند در برابر او عرض اندام كند؟ اما بازهم چون محبت و لطف او سرآغاز هر كاري است به ابليس اين فرشته فهيم!( البته فهميدني كه از سر نفهميدن است، فهميدني كه باعث گمراهي بيشتر شود ، فهميدن نيست.) اين فرصت – فرصت كه نه، رها كردن در خويش – را داد تا با انسان ، اين دشمن نادان، به مبارزه بپردازد تا شايد انسان از طريق اين گمراهي ها ، فريب ها، ناداني ها و...و...و... به خويشتن خويش فرو رود و راه مستقيم را از ساير راه ها تشخيص دهد و قدم در آن نهد. به هر حال ابليس اين فرشته مغرور و خودخواه، در برابر انسان قرار گرفت.

نوشته شده توسط من در جمعه یکم اردیبهشت 1385 ساعت 23:50 موضوع | لینک ثابت
امشب يه سري زدم به تاريك خونه ذهن متروك شده ام كه برخوردم به قصه 4 شمع. يادم نيست اون داستان رو كي برام تعريف كرده بود يا كجا خونده بودم ولي چنان تاثيري روي من گذاشته بود كه از هر تجربه ديگه اي برام با ارزش تر مي نمود.
اولين بار بود كه غروب عاشورا رفته بوديم كنار ساحل ؛ اتفاقا 2 تا از دوستان ديگرمون هم اومده بودن اونجا كه شمع روشن كنن( آخه يه شام غريبان و يه شمع روشن كردن) 2 تا شمع هم به ما دادن تا ما رو هم در غم شام غريبانشان شريك كرده باشند. در همين حين ياد قصه 4 شمع افتادم و شروع كردم به تعريف داستان:
4 شمع در كنار يكديگر روشني بخش فضاي تاريك اتاقي بودند. شمع اول شمع عشق بود كه دائما از زمين و زمان گلايه مي كرد كه عشق بين مردمان واژه غريبي شده ، هيچ كس ديگر به عشق پابند نيست و...در همين حين ناگهان باد ملايمي وزيد و شمع عشق را براي هميشه خاموش كرد. شمع دوم و سوم كه شمع هايي از همين جنس بودند، شروع كردند به شكوه و گلايه كردن.كه هر دو با نسيم كوتاهي به دست فراموشي سپرده شدند. اما شمع آخر كه شمع اميد نام داشت هم در برابر باد و هم در برابر ذوب شدن مقاومت مي كرد و به خود دائما اين اميدواري را مي داد كه شايد نور من ....ناگهان در باز شد. كودكي از ميان در به داخل سرك كشيد . و بي آنكه از داستان اين 4 شمع باخبر باشد با دستان كوچكش و با كمك شمع اميد ، شمع ها ي ديگر را روشن كرد.
وقتي داستان تموم شد شمعي كه من روشن كرده بودم با سرسختي تمام هنوز روشن بود....

نوشته شده توسط من در جمعه یکم اردیبهشت 1385 ساعت 1:13 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY