گويي جهان به كودكي بازگشت
چهار فصل در يك جوي روان شد
و راهي تازه به آسمان آغاز گشت
و زادن غزال.
يك لحظه تمام صمغ ها عسل شد
تمام قاصدك ها نوعروس
تمام ريگ ها گلخند
و سينه همه مادران رگ كشيد
و جهان را گلخند آغاز شد.
نوشته شده توسط من در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 17:7 موضوع | لینک ثابت
زين گونهامكهدرغم غربتشكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
گمگشته ديار محبت كجا رود
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد
آسيمه سر رسيدي از غربت بيابان
دل خسته ديدمت از آوار خيس باران
وامانده در تبي گنگ ناگه به من رسيدي
من خود شكسته از خود در فصل نااميدي
من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم
پيدا نمي شدي تو شايد كه مرده بودم
من با تو خو گرفتم از خنده ات شكفتم
چشم تو شاعرم بود تا اين ترانه گفتم
در خلوت سرايم يكباره پركشيدي
آنگاه اي پرنده بار دگر پريدي
نوشته شده توسط من در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت
كاش جاي اينهمه صنعت پيچيده ادبي ، كمي سادگي كلام را مي آموختيم.
كاش لااقل معني كلمه را مي فهميديم و بعد شعر مي سروديم.
كاش سادگي يك كودك را جايگزين ظاهر خود مي كرديم.
كاش ظاهر خود را فداي حرف ديگران نمي كرديم.
كاش مي توانستيم «خود» را از «خودخواهي» جدا مي كرديم.
كاش جاي اين و آن خواستن ها ، به دنبال يك چيز بوديم.
افسوس كه جز كودك درون ، همه با اين كلمات نامأنوسند.
نوشته شده توسط من در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 ساعت 8:53 موضوع | لینک ثابت
همه جا يه رنگ داره . شمال و جنوب هم نداره . وقتي ميگي چه رنگي داره ؟همه ميگن رنگ آبي داره . دقيقاً همون حسي كه توي ساحل درياي شمال داري توي ساحل درياي جنوب هم داري . ( شايد فقط براي من اينطوره! )مخصوصاً اگه به موقع اونجا باشي يعني هنگام غروب .
واقعاً حس عجيبيه ، وقتي كنار ساحل ، روي تخته سنگي نشستي ، فكرت رو آزاد گذاشتي تا به هركجا كه ميخواد بره ، يه نسيم ملايم هم كه به صورتت ميزنه و تو بدون اينكه اون رو ببيني فقط نوازشش رو حس ميكني و بعد از چند دقيقه ميبيني چه آرامشي نصيبت شده . اصلاً قابل توصيف نيست فقط آدم بايد باشه و ببينه .
تنها چيزي كه من رو به فكر فرو برد،
نوشته شده توسط من در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 ساعت 22:9 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY