تبليغاتX
دل نوشته‌های من
 

سال نو...

در آغاز سال نو، به سخن فردوسی گوش کنيم

به روی پرده ايوان خانه ببينيم

کتاب و پيکر و دستار تاج وارش را

که مثل سايه رحمت، کنار باره توس

نشسته بود و سخن را به آسمان می برد.

نوروز را با فردوسی می آغازيم که می سرود:

بنام خداوند جان و خرد

***

به آفرينش می انديشيم و دست نيايش

به سوی داور دادار می بريم و،

آرزو می کنيم که در اين آغاز دوباره،

همراه با جان گرفتن طبيعت،

دل هامان از کينه خالی شود،

و سرشار از عشق،

عشق به ايران،

عشق به انسان،

و عشق به زندگی

***

جملگی نيايش می کنيم و می گوييم:

«ای که نامت برترين است!»

ما را از دروغ و دروغگويان در امان دار،

دل های ما را به نور مهر و خرد، روشن کن.

«ای سروش جاودانی!»

در کنار همت ما

سرزمين اهورايي ما را

از گژی ها رها،

از گزند اهريمنان ايمن

و از رنج بی امان، آزاد کن.

***

"سال نو بر همه دوستان مبارک باد"


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 ساعت 15:8 موضوع | لینک ثابت


در برابر خدا

از تنگناي محبس تاريكي

از منجلاب تيره اين دنيا

 

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه‌،‌اي‌خداي‌قادر‌بي‌همتا

 

يكدم ز گرد پيكر من بشكاف

بشكاف اين حجاب سياهي را

شايد درون سينه من بيني

اين   مايه  گناه  و   تباهي  را

        دل‌نيست‌اين‌دلي‌كه‌به‌من‌دادي

در خون تپيده ، آه ، رهايش كن

        يا خالي از هوي و هوس دارش

يا  پاي‌بند  مهر  و  وفايش كن

تنها تو آگهي و تو مي داني

اسرار آن خطاي نخستين را

تنها  تو قادري كه ببخشايي

بر روح من ، صفاي نخستين را

آه اي خدا چگونه تو را گويم

كز جسم خويش خسته و بيزارم

 

هر شب بر آستان جلال تو

گويي اميد جسم دگر دارم

 

از ديدگان روشن من بستان

شوق به سوي غير دويدن را

 

لطفي كن اي خدا و بياموزش

از برق چشم غير رميدن را

عشقي به من بده كه مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

ياري به من بده كه در او بينم

                                       يك گوشه از صفاي سرشت تو


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط من در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 ساعت 17:9 موضوع | لینک ثابت


و اما شب...

”و ما شب را مايه آرامش انسان قرار داديم و ...”

آره خودت گفتي كه شب رو براي ما و براي آسايش و آرامش ما قرار دادي.

پس چرا با وجود سكوت و آرامشي كه در دل شب وجود داره، ما نمي تونيم به اون آرامشي كه مي خواهيم برسيم؟

شايد فقط من اينطور هستم! ولي نه....

هر كسي كه به تو فكر مي كنه و دنبال تو مي گرده، شب مايه اضطراب و تشويشه و از هر چيزي كه با آرامش متضاد هست، مملو است .

شايد بهتر بود مي گفتي:

 ”سحر را مايه سكون و آرامش انسان قرار داديم” – خدايا به تو پناه مي برم كه مي داني هر چه را كه بايد بداني-

چون انسان تازه در هنگام سحر است كه با اميد به روشنايي- چه روشنايي ظاهر و چه روشنايي درون- به آرامش واقعي مي رسد.

شب،

سراسر اضطراب و نگراني است؛

نگراني از اينكه نكند شب و تاريكي تمام نشود و سحر نيايد؟!

ولي تو بهتر مي داني كه شب را براي ما قرار دادي تا شايد ... شايد به اين فكر بيافتيم

كه “اندكي صبر سحر نزديك است“

يا به قول خودت : ”خلق الانسان من اجل، سأ ريكم آياتي ، فلاتستعجلون”

آره همينطوره. تو با شب مي خواستي صبر و شكيبايي را به ما بياموزي. صبري كه با سكوت ، فقط با سكوت همراه است. بايد ساكت باشي و بياموزي تا هنگام سحر برسد. چه صبري دل انگيز تر از اينكه...


 

نوشته شده توسط من در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت


تو

ترا مي شناسم، بي آنكه تو را ديده باشم.

بي آنكه تا به حال به تو فكر كرده باشم.

بي آنكه با تو حرف زده باشم.

حتي بهتر از خودم.

چون تو را با وجودم حس مي كنم.

   چون وجود مرا تو به وجود آورد. 

چون به تو نياز دارم،

چون بدون تو ، من ديگر معنا ندارد.

چون ”من” را بوجود آوردي تا تو را بتوان شناخت.

تو را شناختم بي آنكه تو را بشناسم.

تو را شناختم بي آنكه تو را ديده باشم

                           و يا به تو فكر كرده باشم.

تو را شناختم چون خودم را شناختم.

    وقتي خودم را شناختم ،

     تازه فهميدم كه چه چيزي و يا چه كسي را بايد بشناسم و…


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 ساعت 23:23 موضوع | لینک ثابت


سروده هاي يك كودك...

 

مهربانم،

    مرا پيدا كن.

       من در امتداد يك شب مه گرفته بهاري ،

       به سوسوي ستاره اي اسير هستم.

   صداي مرا بشنو،

 صداي من در همهمه يك دنياي شلوغ گم شده.

تنها تو مي تواني ردپاي قلب مرا در اين ازدحام پيدا كني،

قلبي كه حتي خودم آنرا گم كرده ام.

    مهربانم،

تو …

       تنها كسي هستي كه حتي در تاريكي مطلق دروغهاي من، باز هم رنگ صورتي احساسم را مي بيني

و من…

           هنوز در لابلاي خاطرات پاره پاره و مبهم،  

           به دنبال عطر نگاه و طنين گرم صداي تو مي گردم.

هيچگاه يادم نمي رود، اولين دروغي كه به تو گفتم

و فهميدي

 و هيچ نگفتي.

مادرم! مهربانم، منو زودتر پيدا كن.

 


 

نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 ساعت 23:1 موضوع | لینک ثابت


و اما تو ...

 

تو را من در تاريكي شبهاي ساكت و خاموش طبيعت،

و در ازدحام انبوهي جمعيت ،

همچون نوري سايه افكن ،

در وراي خيالم مي ديدم.

مي ديدم كه چطور همچون شمعي لرزان، نورافشاني مي كردي و در برابر طوفان نفس گير تاريكي مقاومت مي كردي.

با سوختنت درسي از فداكاري و ايثار مي دادي،

با شعله هاي عشق وجودت، چنان چشم ها را به خود خيره مي كردي ، كه هرگز كسي تاب و توان چشم  برداشتن از آن را نمي يافت و

با گرماي آن ، چنان سرماي زمستان را در وجود اطرافيانت به لطافت بهار مبدل مي كردي كه گويي اصلاً فصل سرمايي وجود نداشته است.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 ساعت 20:16 موضوع | لینک ثابت


آغاز مطلب

يكي بود، يكي نبود.

   غير از خدا، هيچ چي نبود.

        هيچ كي نبود.

 خدا تنها بود.

      خدا مهربان بود.

              خدا بينا بود.

               خدا دوستدار زيبايي بود.

                       خدا دوستدار نيكي بود.

                       خدا دوستدار شايستگي بود.

                       خدا از سكوت بدش مي آمد.

                     خدا از سكون بدش مي آمد.

           خدا از پوچي بدش مي آمد.

     خدا از نيستي بدش مي آمد.

خدا آفريننده بود.....................................................۱

                       ”يك”، جلوش،تا بينهايت، صفر ها.

”يك” ي هست ،

 ”يك” ي نيست.

                      غير از خدا هيچ كس نيست.

                    غير از خدا هيچ چيز نيست.

 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت